بعد از سالها یه کتاب توجهم رو جلب کرد که البته بهتره بگم عنوان کتاب «شش سال در میان زنان وحشی آمازون». بلافاصله تو نت اسمشو سرچ کردم و دیدم که مترجمی داره بنام منوچهر مطیعی. یه سرچ سردستی کردم ولی اسم نویسندشو پیدا نکردم. چیزی که ترغیبم کرد واسه خوندنش مقدمه و پیش نویس کتاب بود که این کتاب بر حسب واقعیته. «در سواحل رودخانه ی آمازون قبیله ای وجود دارد که تمام افراد آن را زنان بسیار زیبا و دلفریب تشکیل می دهند...» شروع کردم خوندن و خیلی واسم جالب بود که دارم مطالبیو میخونم که یه نفر بچشم خودش دیده. تا اواسط کتابو خوندم تا به یه جاهاییش رسیدم که واقعا شبیه افسانه ها شده بود. مثل کشتن مارهای ۸ متریو شیرو یوز پلنگو ...
یه موضوع دیگه از کتاب که واقعا تو ذوقم خورد ناتوانی نویسنده در توصیف شخصیتا بود که این قضیه رو اینجور استدلال کردم که این قلم یه نویسنده حرفه ای نیست و اون شخص ماجراجو نوشته. تو خود داستان چندین بار نویسنده به این قضیه اشاره کرد که همه چی واقعیه و بدون کوچکترین دخل و تصرف ولی منه خواننده واقعا باورم نمیشد تا به آخر داستان لعنتیش رسیدم.
ایندفعه دقیقتر و مصمم تر سرچ کردم. تو سایتای فارسی و انگلیسی. کتابی که تو مقدمش اشاره شده بود به همه زبونای زنده دنیا چاپ شده ولی حتی یه رفرنس انگلیسی زبان ازش پیدانکردم. شکم بیشتر شد نه تو ویکی پیدیا بود نه هیچ جای دیگه. تا اینکه آخر فهمیدم جناب آقای منوچهر مطیعی یه شیاد بیشتر نیست که نویسنده کتاب خودش بوده. و واسه فروش بیشتر کتابش با شعور مخاطبش بازی کرده. نمیدونم ناشرا یا قانون چجوری همچین اجازه ای به ایشون داده. واقعا همه ذهنیتم در مورد کتاب عوض شد.
اگه یروز این کتابو خوندید اینو بدونید دارید یه کتاب تخیلیه بچه گانه بسیار ضعیفو میخونید که بر اساس واقعیت نیست. حتی ایشون نتونستن به شخصیتای داستان بپردازن و همه ذهن بیمارش حول زن های زیبا میچرخیده و حتی واسه منه خواننده نتونسته شخصیت های داستان یا مکان هاشو توصیف کنه.
متاسفم که وقت گذاشتم و کتاب یه شیادو خوندم.
شش سال زندگی در میان زنان وحشی آمازون | شش سال در میان زنان وحشی آمازون | شش سال در میان زنان وحشی آمازونی | ۶ سال زندگی در میان زنان وحشی آمازون | ۶ سال در میان زنان وحشی آمازون | ۶ سال در میان زنان وحشی آمازونی | 6 سال زندگی در میان زنان وحشی آمازون | 6 سال در میان زنان وحشی آمازون | 6 سال در میان زنان وحشی آمازونی | کتاب اصلی شش سال زندگی در میان زنان وحشی آمازون | کتاب اصلی شش سال در میان زنان وحشی آمازون | کتاب اصلی شش سال در میان زنان وحشی آمازونی | کتاب اصلی ۶ سال زندگی در میان زنان وحشی آمازون | کتاب اصلی ۶ سال در میان زنان وحشی آمازون | کتاب اصلی ۶ سال در میان زنان وحشی آمازونی | کتاب اصلی 6 سال زندگی در میان زنان وحشی آمازون | کتاب اصلی 6 سال در میان زنان وحشی آمازون | کتاب اصلی 6 سال در میان زنان وحشی آمازونی | نویسنده اصلی کتاب شش سال زندگی در میان زنان وحشی آمازون | نویسنده اصلی کتاب شش سال در
میان زنان وحشی آمازون | نویسنده اصلی کتاب شش سال در میان زنان وحشی آمازونی | نویسنده اصلی
کتاب ۶ سال زندگی در میان زنان وحشی آمازون | نویسنده اصلی کتاب ۶ سال در میان
زنان وحشی آمازون | نویسنده اصلی کتاب ۶ سال در میان زنان وحشی آمازونی | نویسنده اصلی کتاب 6 سال زندگی در میان زنان وحشی آمازون | نویسنده اصلی کتاب 6 سال در میان زنان
وحشی آمازون | نویسنده اصلی کتاب 6 سال در میان زنان وحشی آمازونی |
Six years among amazon's wild women | Six years with amazon's wild women | Six years with amazon's savage | women | untamed, undomesticated, feral;
یه وقتایی آدم کامپیوتر و اینترنت نداره...
وقعاْ سخت ادامه دادن این جمله! نمیدونم نداشتن اینا خوبه یا بده. نمیدونم، فقط بعضی وقتا آدم کامپیوتر و اینترنت نداره. همین...
من با گروههایی که زیادی خودشونو جدّی میگیرند (متعصب) مشکل دارم. اصلاً مهم نیست این تعصب رو چی باشه یا در چه زمینهای باشه. گیاهخوار، وطنپرست، مذهبی، سیاسی، فوتبالی، ماشینباز، فمینیست! من کلاً با متعصب جماعت مشکل دارم! قبلاً هم گفته بودم...
پ.ن: و جدیداً ربط پ س ت ا ن رو با روشنفکری و آزادی و فمینیسم نمیفهمم...
تو جهان سوم سِلف سرویس معنی نداره. یعنی معنی داره ولی مفهوم نه. دقیقاً مث خیلی چیزای دیگه که از اروپا و آمریکا، اسمش وارد شده ولی فرهنگش هنوز نه. مثل جاست فرند! جهان سوّمی رو باید یه بشقاب بکشی بدی دستش بگی همینه که هست، برو یه گوشه واسه خودت بشین بخور. اینم قاشق و چنگال و بشقاب یه بار مصرف پلاستیکی. نوشابه و دوغ و ماست اضافه هم خواستی باید بیای دروغی بگی واسه یکی میخوای، یا الکی بگی نگرفتی، بعد تازه وایسی یه ربع خ**ه مالی کنی و قسم حضرت عباس و اعمه اطهارو بخوری، تا شاید یه دونه بهت بدیم خوشحال شی.
من خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیده بودم ولی مهمونی دیشب باعث شد دربارش بنویسم. دلیلش هم این نیست که شام بهم نرسید، دلیلش فقط اینه که همون کسایی که خودشون رو با کلاس و داف و پاف میدونند و به کونشون میگند دنبال من نیا بو میدی، دقیقاً بدتر از هر دفعه مواجهه من با این صحنه رفتار کردند.
طرف چُس کلاسش تا شعاع ۳ متریشو خفه کرده، بیشتر از یارانه یه خانواده لُر فقط خرج پروتز لب و گونه و پ س ت و ن ش کرده، بعد سر میز سلف سرویس کون گندشو کرده به جمع یه ربع وایساده از حولش یه دیس کشیده اندازه مصرف کل خانوادش واسه دو هفته صبحانه، نهار و شام، که به زور تعادل اول خودشو با اون پاشنه هاش، بعدم بشقاب رو حفظ کرده بود فقط از دور و برش نریزه. اینا دقیقاً هموناییند که روز عاشورا-تاسوعا چادر سرشون میکنند، تو صف نذری میایستند و واسه یه پرس قیمه جیغ جیغ میکنند و خشتک خودشونو جر میدند. اینا هموناییند که به عشق شام تو خیابون "مرسی" میزنند.
بعد اینجوری میشه که نصف مهمونا از سنگینی نمیتونند دیگه جُم بخورند ولی نصف بیشتر بشقاباشون هنوز مونده، نصف مهمونا هم وایسادند اون نصف دیگه رو تماشا میکنند و به هم ژله و کرم کارامل تعارف میکنند. صاحب مجلس هم که بی تقصیر فقط خجالت میکشه، نه بخاطر این که غذا کم باشهها، نه، بخاطر اینکه فرهنگ کمه :)
خلاصه این داستان رو به مجموعه "فقر یعنی..." ذهنتون اضافه کنید. فقر یعنی...
پ.ن: من خودم رستوران که میرم سعی میکنم بشقاب اردوم رو تا جایی که میتونم پُر کنم، چون اونجا قضا کم نمیاد. یا اینجوری نیست که به کسی نرسه یا یه عدّه گرسنه بمونند.
تو اتوبوس روی تک صندلیم نشسته بودم و داشتم به امتحان فردام فکر میکردم. یه خانم میانسال و یه دختر کم توان ذهنی هم ردیف کنارم روی صندلی ۱۵ و ۱۶ نشسته بودند. مامانه اکثر مواقع حواسش تو گوشیش بود و دختره هم که حدود بیست سال سن داشت درگیر روسریش بود. یکم بازش میکرد، یکم میبستش، یکم گِرش میزد، یکم برش میداشت. تو همین فضا تلفن خانومه زنگ خورد و مامانه شروع کرد به تلفن حرف زدن. دختره هم اسرار اسرار که کیه؟ کیه؟ کیه؟ مامانه بعد ۵ دقیقه با تَشر گفت فلانیه. باز دختره اسرار اسرار که بپرس بهرام خوبه؟ بپرس بهرام خوبه؟ مامانه هم محلش نمیذاشت. وقتی تلفنش تموم شد برگشت به دخترش گفت. عقل تو سرت نیست، بشین سر جات تا با پشت دست نزدم تو دهنت، کاریم به کار من نداشته باش.
ازون موقع حدود نیم ساعته دختره داشت گریه میکرد و میگفت: من عقل تو سَرمه، ببخشید، دیگه تکرار نمیشه، مامان باهام حرف بزن، توروخدا با من قهر نکن، من عقل تو سَرَمه مامان، قول میدم دیگه تکرار نشه. مامان کیک میخوری؟ مامان ساندیس میخوری؟ مامان من عقل تو سَرمه...
مامانه نگاش هم نمیکرد. من جای مامانه دلم واسش سوخت نگاش کردم لبخند زدم اونم لبخندمو جواب داد. بعد چند دقیقه هم واسه خودش خوابش برد.
میشه یه مادر انقدر سنگدل باشه؟ باورتون نمیشه هیچ حرکتی هم نکرد که بگم مامانه کلافه شده و رفته رو مُخش و ازین جور حرفا. فقط حال بهرامو پرسید...