صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

ما نسلی هستیم که مهم‌ترین حرف‌های زندگی‌مان را نگفتیم، تایپ کردیم!
صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

صفحه شخصی پدرام اعظم‌پناه (پدرو پناه)

ما نسلی هستیم که مهم‌ترین حرف‌های زندگی‌مان را نگفتیم، تایپ کردیم!

خبر خاصى نیست

امشب رفتم سینما و فیلم "خبر خاصى نیست" رو دیدم...

داستان ٢ تا دختر ترشیده بود، که سر یه پسر مطلقه که تنها مزیتش خارج رفتنش بود دعوا میکردن. آخرشم پسره ر*د به جفتشون و گذاشت رفت پیش زن سابقش که الآن سرطان هم داره! لوکیشن فیلم به جز کوچه و خیابون، کلاً ٢ تا خونه بود که اونم شک دارم ٢ تا بود. بازیگر هم ٤ تا زن خاله زنک جیغ جیغو که بیست و چهار ساعت در حال حسودى کردن به هم دیگه و تلفن حرف زدن بودن…


واقعاً تو سینماى ایران خبر خاصى نیست. چند سال یه بار یه فیلم متوسط میسازن که اونم از بس فیلم بد دیدیم فکر میکنیم خوبه. سینماى ما واقعاً کیلومتر ها با سینماى کشورائى مثل آمریکا و فرانسه و حتّى هند فاصله داره. هر دفه به امید این که این یکى مثل اون یکى نیست میریم سینما میبینیم نه، آسمون سینما همه جا همین رنگه. پول جهنم، حیف وقت! به نظرم آدم اگه یه روزى از روى بیکارى خواست بره سینما، اولاً سه شنبه بره که نیم بهاست، دوّماً فیلم طنز بره که ٤ تا درى ورى بگند دلقک بازى درارن که حداقل یه لبخندى بزنه...


انقدر مصنوعیه سینماى ایران که آدم بخوادم نمیتونه با فیلم ارتباط برقرار کنه! چقدر دلم واسه خودمون سوخت...

آزاده

اول خیابون ولى عصر بودم که اس ام اس اومد. چک کردم دیدم حقوقم اومده به حسابم. همینطور که داشتم زیر لبى غر میزدم که چقدر حقوقم کمه و اینا، یه گربه خوشگل پشمالو دیدم. یکم دنبالش کردم و درحال نگا کردنش بودم که یه خانومه ازم خواست در یه تن ماهى رو واسش باز کنم. گفت هر دفه خودش اینکارو میکنه اون بیلبیلکش میکنه و درد سر میشه. بعد که بازش کردم گفت میشه لطفاً بریزیش تو این ظرف بذاریش جلو این گربهه؟ 

خانومه یه گل فروش خیابونى بود! اولش فکر کردم تن ماهى رو میخواد خودش بخوره، ولى وقتى دیدم کلشو واسه گربه گذاشت، نا خداگاه بغضم گرفت و اشک تو چشام جمع شد.


بدون اینکه فکر کنم چرا، یه دسته گلاشو خریدم. ازش پرسیدم چقدر خرج غذا دادن به گربه ها میکنه؟ گفت خیلى! گفت گربه ها و کلاً حیوانات رو خیلى دوست داره و شبا دو سه ساعت بیشتر کار میکنه و دیرتر میخوابه که به گربه ها غذا بده...


پ.ن: ١. اگه فکر میکنید خیلى دست و دلبازید، دوباره فکر کنید...

٢. عکس واقعى: https://instagram.com/p/BA64AyKlkuV/

٣. اگه مسیرتون اونطرفى افتاد، یه دسته گل ازش بخرید.

سخته

واقعاًسخته دل کندن از وبلاگى که بیشتر از ١٢ ساله داریش. سخت ترین قسمت داستان تاریخاى پست هاست!

وبلاگم اینطوریه خیلی غمگینم

بیزى

سر هیچ کس شلوغ نیست. بحث تقدم هاست. اگه کسى بخواد باهاتون معاشرت کنه واستون جا وا میکنه تو برنامش. به همین دلیل کلمه ى بیمعرفت، به این شکلى تو زبان عامیانه ما استفاده میشه معنى نداره. 


+ کجائى؟ نیستى. بیمعرفت شدى...

- هستیم، زیر سایتونیم (یعنى: نه داداش بیمعرفت نشدم، حال نمیکنم باهات بیشتر از اینى که الآن میبینى معاشرت کنم).

چه خبر؟

آقا من از تلفن حرف زدن بیزارم. در حد "سلام، چه طورى؟ کجائى؟" اوکیم، ولى بیشترش به شدت کلافم میکنه! مخصوصاً  وقتى به قسمت "دیگه چه خبر؟"ش میرسه.

الآن که بیشتر فکر میکنم میبینم اصلاً از احوال پرسیم خوشم نمیاد. چه طورى؟ مرسى خوبم تو چه طورى؟ منم خوبم. چه خبر؟ هیچى سلامتى...

که چى؟ برو سر اصل مطلب بگو ببینم واسه چى زنگ زدى؟ احوال پرسى میخواى بکنى تکست بده یه جا، واتساپى وایبرى، تلگرامى جایى، هر وقت حال داشتم جوابتو میدم. حال نداشتم جواب بدمم دیگه بدون حال ندارم...

بعضیا هم که ازون طرف پشتبوم افتادند. مثلاً ساعت ٨ تکست میده که ساعت ٨:١٠ دم در خونتونم بیا بریم چایخونه. بعد ساعت ١٠ شاکى میشه چرا چواب ندادى؟ خب برادر من کار این مدلى دارى عین بچه انسان زنگ بزن...

مى لایکیت

اگر از دیده‌ى کوته نظران افتادیم،

نیست غم، صحبت صاحب نظری ما را بس

در احوالات این روز هاى من ؛)

خوش آن باغى که شُغالش کند قهر!

:) دونقطه پرانتز بسته

خواهرم، برادرم، "دونقطه پرانتز بسته" خنده نیست! لبخنده! تورو قرعان نپرس چرا میخندى؟...


وقتى کسى بهت لبخند میزنه بهش میگى چرا میخندى؟ یا به چى میخندى؟ یا چرا خندیدى؟ به قرعان اگه بگى. لبخند معنیش روى خوشه، معنیش احترامه. بعضى وقتا معنى سکوت بى منظور میده. بعضى وقتا یعنى بفرمائید، من گوشم با شماست. ولله با خنده فرق داره. خنده "دو نقطه دوتا پرانتز بسته"س. مث این :)) حتّى "دو نقطه دى" هم خنده نیست. نیشه بازه! چه برسه به "دونقطه پرانتز بسته". 


جان بچت شعور چتتو ببر بالا. در حد کاربرهاى لاین باقى نمون...

و من الله توفیق...

کورش کبیر

دختری به کوروش کبیر گفت: من عاشقت هستم...

کوروش گفت: لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شما ایستاده. دخترک برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی!


بارها و بارها این داستان تو این شبکه هاى اجتماعى و گروه هاش به دستم رسیده.


اولاً منبع این داستان کجاست؟ چیه؟ والا تا جائى که من اطلاع دارم، از کورش کبیر و زمانش، چهارتا سر ستون و یه مقبره، و یه منشور استوانه اى شکل که نصفشم معلوم نیست روش چى نوشته شده، باقى مونده که اونم تو ایران نیست و متنش کلاً در وابطه با حقوق بشره! این داستان از کجا درومده؟ رو کدوم کتیبه نوشته شده؟ کى شاهد این داستان بوده؟ بجز دختره و کورش کبیر کسى دیگه هم اونجا بوده؟ شاید داداشه پشت در بوده! یا احتمالاً دختره خودش تعریف کرده واسه همکلاسیاش یا شایدم کورش تو چایخونه واسه رفیقاش تعریف کرده که آقا دختره اومد گفت من عاشقتم، منم...


دوماً من این داستان رو حداقل واسه نصف آدماى معروف دوران گذشته و معاصر و آینده شنیدم. کافیه جمله هاش رو تو گوگل سرچ کنى تا همشو واست بیاره. از گاندى و هیتلر گرفته، تا دختر چارلى چاپلین و آلپاچینو و بروسلى و جکى جان! جان مادرتون داستان میسازید یکم تغیرش بدید حداقل آدم شک نکنه! مثلاً بجا برادرم پشت سرته، بنویسید یه فامیلا دورمون پشت سرته. یا مثلاً بجاى از من زیبا تره بنویسید از من مایه دار تره. یا چه میدونم، شما خودتون استادید...


سوماً این که گیریم که این داستان حقیقى، اصلاً در مورد کورش کبیر هم صادق! الله وکیلى، جون مادرت، این تن بمیره، تو خودت جا دختره بودى بر نمیگشتى پشت سرتو نگاه کنى ببینى چه خبره؟ ببینى داداش کورش کیه، چه شکلیه، اصن هست یا کورش سر کارت گذاشته. یا اصن آقا برگردى عرض ادب کنى، سلام کنى، چه میدونم، خودتو جمع و جور کنى وسط حرف عاشقونه. خب به این قبله خود زلیخا هم که بود، یوسف بهش میگفت داداشم پشت سرته برمیگشت نگا میکرد ببینه چه خبره! اصن تو این مواقع برگشتن یه جورائى غیر ارادیه! چه ربطى به عشق و عاشقى و لیاقت و اینا داره؟ بعد اینه منطق کورش کبیر؟ چون برگشتى، پس عاشق نیستى. باى فور اور...


کورش پاشو بابا، آسوده گرفتى خوابیدى!